تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد

کاش می شد اشک را تهدیدکرد /مدت لبخندراتمدید کرد /کاش می شد میان لحظه ها / لحظه ی دیدار را نزدیک کرد



امروز صبح ساعت ۶ پاشدم حاضر شدم برم دانشگاه ...

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست .. از همون اول صبح مثل

جنازه ها بودم .. نا نداشتم راه برم ... خلاصه به هر مکافاتی بود تشریفمو بردم

رسیدم دیدم رو برد اعلامیه زدن که برای ثبت نام مسابقات شنا  تا تاریخ ۲۵/۸

به واحد فرهنگی - تربیت بدنی مراجعه شود ... منم ذوق مرگ شدم و سریع رفتم

ثبت نام کردم اما بعدش پشیمون شدم ... آخه با اینکه همیشه به خودم توی اول شدن

اطمینان دارم ولی این دفعه یه جوری اضطراب دارم .. آخه یه چند وقته که تمرینامو

شل کردم ویکی دو کیلو هم وزنم رفته بالا واسه همین میترسم که نشه ....!!!!

۴ساعت ریاضی !!! واقعا فکرش هم آدمو کسل میکنه .. ولی منه بد بخت ۴ ساعت

سر کلاس ریاضی بودم ... وحشتناک بود .دیگه ۲۰ دقیقه آخرو فقط  استادو نگاه میکردم !!

 فکر کنید چی کشیدم من !!! رسیدم خونه تا ۵ بعد از ظهر خوابیدم ...

 ولی الانم که الانه هنوز خردو خمیرم ... خوابم میاد...

واسم دعا کنید این دفعه هم رو سفید از این مسابقه در بیام .


+ تاریخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 | ساعت22:33 | نویسنده نسترن |

زیباترین آهنگ زندگی ام تپش قلب توست ))
  ((  و زیباترین روزم ،روز شکفتن توست

 

 

11 آبان و تولد زهرای گلم :

زهرا جون ، سنگ صبور همیشگی من از صمیم قلب تولدت رو بهت تبریک میگم ...

تو همیشه جای خواهر نداشته ی منو برام پر کردی ....

برات بهترینها رو آرزو دارم ....

 

 


+ تاریخ یکشنبه دهم آبان 1388 | ساعت12:45 | نویسنده نسترن |

شک ...!!!

این شک داره کم کم وجودمو آب میکنه ....

خیلی بده ، به خدا خیلی بده .. من خودم دیگه خسته شدم

این جوری زندگی زهر مار آدم میشه ...

همه بهم میگن ....نصیحتم میکنن ... میدونم که

کارم اشتباست اما ........... !!

مطمئنم با این وضع که پیش میره

زندگی نا موفقی پیش رودارم .... باور کنید!

 


+ تاریخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 | ساعت14:4 | نویسنده نسترن |

سلام ... حالتون خوبه ؟

من اصلاخوب نیستم... شما رو به خدا مواظب خودتون باشید که مثل من

در  گیر این آنفولانزا کوفتی نشین ... دو روزه منو انداخته ... یکسره بدن دردای

وحشتناک ، سر درد ، سرفه ، تب ، .....

همه چیزم خوب و عالی بود فقط همین یه قلمو کم داشتم که به لطف داداشم

اونم کامل شد .


+ تاریخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 | ساعت21:25 | نویسنده نسترن |

 

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

 

ساقه سبز دلم را چید و رفت


عاشقی های مرا باور نکرد


عاقبت بر عشق من خندید و رفت


 

اشک در چشمان سردم حلقه زد


بی مروت گریه ام را دید و رفت

غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد.

 

 همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد تو غریبی


+ تاریخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 | ساعت14:41 | نویسنده نسترن |

باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است

آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است

هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد

های های دل دیوانه من پنهانی است

 

 

گاهی دلم برای خودم تنگ خواهد شد

دلم برای غرورم که زیر پای توست

این روزها برای گریه خیلی دلم تنگ است

 


+ تاریخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 | ساعت2:3 | نویسنده نسترن |

 

 

 

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از من میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

 

 

 

  


+ تاریخ سه شنبه هفتم مهر 1388 | ساعت21:20 | نویسنده نسترن |

در توفان قلبت جایی برایم پیدا کن تا این گونه یخبندان نگاهت ،

 

تنم را نلرزاند . تو که از من دور باشی خوشبختی نیز از من دور است

 

 با من بمان حتی اگر بحرانی ترین و توفانی ترین زندگی را با هم

 

   داشته باشیم .من از سردی و سکوت و آرامش بی تو گریزانم.

 

 

 

 


+ تاریخ جمعه سوم مهر 1388 | ساعت12:36 | نویسنده نسترن |

آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ،

ناگهان ستاره ای چشمک زد..آفتابگردان سرش را پایین انداخت

آری...گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند


+ تاریخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 | ساعت12:30 | نویسنده نسترن |